أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
353
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
غار شدند ، و خداى را عبادت ميكردند . كعب الاحبار گفت : در راه سگى در دنبال ايشان افتاد چندانكه او را ميزدند و ميراندند باز نميگشت تا بآواز آمد و گفت : اى قوم مرا چرا ميزنيد ؟ من دوستان خدا را دوست ميدارم و من شما را چون بخسبيد پاسبانى كنم ، سگ را با خود ببردند عبد اللّه عبّاس گفت : در راه شبانى را ديدند با سگى ؛ از ايشان حال پرسيد ؛ حال خود بگفتند شبان گفت : من نيز با شما يارم ؛ با ايشان برفت ، سگ نيز در دنبال ايشان برفت گفتند : سگ را از خود باز كن ، گفت : اين سگ با من صحبت ديرينه دارد من ازو شرم ميدارم كه او را برانم ، شما برانيد ؛ او را براندند نرفت ؛ چون بزدند وى را ؛ آواز داد كه : مرا چرا ميزنيد ؟ كه من به اين جفا از شما باز نگردم ايشان در غار شدند و سگ بر در غار بخفت و ايشان بعبادت مشغول شدند و آن نفقهء خود در دست يكى كردند كه تمليخا « 1 » نام داشت هر روز به شهر رفتى و آنچه بايستى بخريدى و آوردى و تفحّص اخبار كردى و ايشان را اعلام كردى ، تا روزى خبر در بازار افتاد كه دقيانوس باز آمده است و طلب ايشان كرده تمخيثا باز آمد و ايشان را خبر داد ، ايشان از آن مضطرب شدند و اين وقت نماز ديگر بود طعام بخوردند و بعبادت مشغول شدند و بر خداى تعالى توكّل كردند چون همه سر بر سجده نهادند خداى تعالى خواب بر ايشان افكند سيصد و نه سال خفته بودند دقيانوس ايشان را طلب كرد نيافت پدران ايشان را حاضر گردانيد و گفت : پسران شما كجااند ؟ - گفتند : ما ندانيم ايشان مالهاى ما برگرفتند و از شهر بيرون رفتند كسانى كه ايشان را ديدهاند ميگويند كه : ايشان در غار شدهاند در كوهى كه بر در اين شهر است ، دقيانوس با لشكر برخاست و آنجا رفت هر كس كه خواست كه در آن غار شود از ترس نتوانست آخر الامر گفتند : اى پادشاه تو بجز از كشتن با ايشان كارى نخواهى كرد در اين غار بر بايد آوردن تا ايشان در آنجا بميرند و اين غار گور ايشان گردد گفت : صوابست
--> ( 1 ) - كذا در غالب نسخ ؛ ليكن در برهان قاطع گفته : « تمخيثا با خاء و ثاء [ ثخذ ] بر وزن مه سيما نام يكى از أصحاب كهف است ، و نام دعائى كه بوقت حاجت ميخوانند » و عن قريب از خفاجى نقل خواهيم كرد كه چون اسامى اصحاب كهف عربى نيستند علماى لغت عرب بضبط آنها نپرداختهاند از اين روى آنها دقيقا در كتب ضبط نشده است .